العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)

152

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)

بنام ابيض گفت : من ، ابليس گفت : برو باشد كه او را بخشم آرى . چون نيم روز شد و ذى الكفل در بستر آسايش آرميد ، ابيض آمد و فرياد زد - راستى من ستمديده‌ام ، گفت : به او بگو : بيايد ، گفت : من از اينجا نميروم ، انگشترش را بنشانى به او داد و گفت : نزد طرف خود ببر و او را بياور رفت و فردا همان ساعت برگشت كه در بستر بود و فرياد زد من ستم ديده‌ام و طرف من به انگشتر تو اعتنائى نكرد ، دربان به او گفت : واى بر تو بگذار بخوابد او ديشب و ديروز نخوابيده گفت : نميگذارم او بخوابد و من ستم بكشم ، دربان بدرون شد و اعلام كرد و او نامه‌اى نوشت و مهر زد و به او داد و رفت . و چون فردا او بيشتر آرميد آمد و فرياد كشيد و گفت : هيچ بفرمان تو اعتناء نكرد و پيوسته فرياد زد تا او از جا برخاست و دست او را گرفت و راه افتاد در روزى كه بسيار گرم و سوزان بود و اگر تيكه گوشتى بر آفتاب مينهادند پخته ميشد ، و چون ابيض چنين ديد دستش را از دست او كشيد و از خشم او نوميد شد و خدا عزّ و جلّ داستانش را براى پيغمبرش فرو فرستاد تا بر آزار شكيبا باشد چنانچه پيغمبران پيش بودند . بيان : گويا از آغاز خبر چيزى افتاده . 6 - در مجالس صدوق - 287 - بسندش تا امام صادق عليه السّلام كه چون اين آيه نازل شد « آنها كه چون كار بدى كنند خدا را ياد كنند و از گناهان خود آمرزش بخواهند ، 135 - آل عمران » ابليس بالاى كوه مكه بنام نور رفت و فريادى هر چه بلندتر به عفريتهاى خود كرده و همه گردش آمدند و گفتند : اى آقاى ما براى چه ما را دعوت كردى ؟ گفت : اين آيه فرو شده كيست بميدان آن رود ؟ يك عفريتى برخاست و گفت : من با چنين و چنان ، گفت : تو براى آن نيستى ، ديگرى برخاست و مانند آن را گفت ، و همان را شنيد ، وسواس خناس گفت : من براى آنم ، گفت : با چه ؟ گفت به آنها